14 اردیبهشت 1395

داستان کوتاه

مولف: مدیریت سیستم   /  دسته: دسته بندی نشده   /  رتبه دهید:

داستان کوتاه

                                                                                                                                                                                                                به نام خدا

 

مار سیاه وحشی

نویسنده :پیمان استقامت

روزی روزگاری،در یک جنگل بسیار وسیع حیواناتی زندگی می کنند.تمامی حیوانات با یکدیگر دوست بودند.یک روزی رسید که یک مار سیاه وحشی به جنگل وارد شد و می خواست به تمامی حیوانات آسیب برساند.تمامی حیوانات که این موضوع را فهمیدند می خواستند که آن مار را از جنگل بیرون کنند.

آقا ماره در روز اول که وارد جنگل شد با افکار پلیدش می خواست خانه خانوم خرگوشه را نابود کند.

وقتی مار سیاه وحشی در زیر درخت کمین کرده بود تا خانه خانم خرگوشه را نابود کند.آقا لاک پوشته آن مار را دید ولی چون سرعتش نمی رسید تا خانم خرگوشه را آگاه کند آرام آرام به پیش آقا شیره رفت.

از شانس بد خانم خرگوشه آقا ماره خانه او را خراب کرد ولی خانم خرگوشه یک شانسی که آورد این بود که آن لحظه از خانه خود بیرون بود.او وقتی به خانه خود برگشت تعجّب کرد و به سرعت از حیوانات دیگر پرسید و به او خبر دادند که این کار آن مار سیاه وحشی بود.

خانم خرگوشه گریه کنان به پیش سلطان جنگل یعنی آقا شیره رفت.آقا شیره فکری کرد و راه حلی به ذهنش رسید و به خانم خرگوشه گفت:نگران نباش،من فکری کردم و می خواهم آن مار سیاه وحشی را در تلّه بیندازم.

آقا شیره برای خانم خرگوشه یک خانه پر از تیغ ساخت که آقا ماره اگر خواست خانه را خراب کند تیغ درون بدنش فرو برود.

خانم خرگوشه خندان به خانه برگشت و خوشحال بود.او به گفته آقا شیره به پیش او پشت درختی برای کمین کردن رفته بود.آقا ماره این بار هم کار خودش را کرد.آن مار سیاه وحشی چنان با سرعت به طرف خانه رفت که توانست در یک ضربه خانه را خراب کند.

خانم خرگوشه و آقا شیره که این را دیدند بسیار ناراحت شدند و باز هم خانم خرگوشه گریه کرد.آقا شیره که دیگر نمی دانست چه کار کند به خانم خرگوشه گفت:بیا بریم پیش داناترین حیوان جنگل.خانم خرگوشه پرسید:مگر از تو داناتر هم است؟آقا شیره گفت:جغد دانا از تمامی حیوانات داناتر است.

آنها به پیش جغد دانا رفتند و ماجرا را برای او تعریف کردند.او فکری کرد و چاره جالبی یافت.او گفت:آقا شیره را در خانه خانم خرگوشه  پنهان کنند تا وقتی که مار خانه را خراب کرد آقا شیره به سرعت آن مار سیاه وحشی را بگیرد.

آنها آقا شیره را پنهان کردند.مار تا آمد خانه را خراب کند،آقا شیره عصبانی و با عجله پرید روی آن مار و او را گرفت.آن مار له و لورده شده بود و آقا شیره آن مار را از جنگل بیرون انداخت و همگی به خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه  دادند.

 

                                                                                                                 پایان

تعداد مشاهده (1712)       نظرات (0)

نظرات کاربران درباره خبر "داستان کوتاه"


نظرتان را بیان کنید

نام:
پست الکترونیکی:
نظر:
کد بالا را در محل مربوطه وارد نمایید